روزهای حماسه

روزهای پرمشقت یک دیکتاتور بخش ۲

غلامرضـا خارکوهـی

اشاره

بیست‌ و ششم دی‌ماه، سالروز فرار محمدرضا پهلوی از ایران است؛ پادشاهی که به زعم خود، سلطنتش را موهبتی الهی می‌پنداشت و خود را موجودی فرازمینی تصور می‌کرد. او خود را شاه شاهان، خدایگان و وارث حکومت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی می‌دانست و همه دول استکباری غرب – خاصه امریکا- و حتی ابرقدرت کمونیست شرق حامی آن بودند؛ اما با وجود این، ناگهان با دَم روح‌اللهی خمینی کبیر و خروش ملت مسلمان ایران از تخت طاووس به زیر افتاد و پس از هجده ماه خفت و دربه‌دری در کشورهای مختلف، عاقبت در پنجم مردادماه سال ۱۳۵۹ شمسی از دنیا رفت و به جرگه جنایتکاران بزرگ تاریخ پیوست.

 

بیماری شاه، بازی سیاسی

این در حالی بود که به اعتراف خود امریکایی‌ها (که بعداً اذعان کردند) ورود شاه به امریکا بیش از آنکه جنبه انسانی داشته و به خاطر معالجه بیماری شاه باشد جنبه سیاسی داشت. چنانکه ترنس اسمیت خبرنگار و مفسر سیاسی مجله امریکایی تایم می‌نویسد:

اغلب چنین وانمود شده که این تصمیم ]اجازه ورود شاه به امریکا[ در حقیقت به خاطر اضطرار پزشکی اتخاذ شده است، ولی بعداً آن طوری که از محتوای مصاحبه با ۵۰ نفری که در این تصمیم نقش داشته‌اند برآمده، موضوع به این سادگی نبوده و مسائل بسیار پیچیده‌تر بوده است. این تصمیم در حقیقت یک قمار سیاسی حساب شده بود، در جواب فشارهایی که از داخل و خارج دولت کارتر بر او وارد می‌آمد؛ همچنین به خاطر نزدیک بودن انتخابات ریاست‌جمهوری اتخاذ شده بود.[۱]

او در ادامه می‌گوید:

نشریه نیویورک‌تایمز مطلع شد که مابین آنچه از وضعیت پزشکی شاه به کارتر گفته شده، با حقایقی که پزشک خصوصی، یعنی تنها منبع اطلاعاتی دولت درباره وضعیت شاه می‌دانسته اختلاف فاحشی وجود داشته است.[۲]

دکتر لارنس کی التمن گزارشگر طبی مجله تایمز امریکا نیز در مقاله‌ای تحت عنوان «سلامتی شاه، یک قمار سیاسی» می‌نویسد:

مأموران دولت امریکا هم‌اکنون اعتراف می‌کنند که امکان معالجه شاه در مکزیک نیز وجود داشت. آنها اکنون تأیید می‌کنند که شاه در بیمارستان امریکا پذیرفته شد بدون اینکه امریکا اصولاً سعی کرده باشد به وسیله آزمایش از وضعیت پزشکی شاه و یا بررسی تجهیزات پزشکی مورد نیاز شاه در مکزیک تشخیص دهد که آیا امکان معالجه شاه در مکزیک وجود داشت یا نه؟ اما بسیاری از پزشکان اظهار می‌کردند که مراقبت‌های لازم پزشکی برای شاه نه تنها در مکزیک بلکه در هر کشور پیشرفته جهان وجود داشته است.[۳]

پس باید پرسید وقتی که امکان معالجه شاه در کشورهای دیگر از جمله مکزیک (به استناد گفته دکتر التمن، از پزشکان امریکایی شاه و به استناد مدارک دیگر) می‌توانست فراهم باشد پس چرا کارتر اجازه ورود شاه را به امریکا صادر کرد؟! در حالی که مردم ایران پس از انتقال شاه به امریکا شدیداً به این اقدام معترض بودند که شعار‌های تند آنها و انتقادات فزاینده حضرت امام و دیگر بزرگان انقلاب گویای این حقیقت است. از طرف دیگر اگر ورود شاه به امریکا واقعاً یک بازی سیاسی و فریبنده و بر ضد انقلاب اسلامی نبود، چرا امکان معاینه شاه توسط پزشکان ایرانی به منظور اطمینان خاطر از صحت ادعای امریکا، فراهم نشد؟! چنانکه هنری پرشت مسئول و مأمور ارشد گروه ایران در وزارت خارجه امریکا که آن موقع در تهران بود، می‌گوید:

انسان احساس می‌کرد که ایرانی‌ها که همیشه به امریکا سوءظن داشتند اکنون مطمئن شده بودند که فریب خورده‌اند و می‌پنداشتند که شاه به امریکا آمده نه برای اینکه تحت معالجه پزشکی قرار گیرد بلکه به این خاطر که مراکز ضد انقلابی در آنجا دایر کند؛ لذا ایرانیان می‌خواستند تا پزشکان ایرانی، شاه را معاینه کنند ولی شاه چنین اجازه‌ای را به آنها نداد. بنابر گفته نیوسام، وزارت امور خارجه امریکا در آن زمان از دکتر کین و دکتر ویلیامز خواست تا وضع شاه را با پزشکان منتخب مقامات ایرانی در میان بگذارند، اما حتی این کار نیز هیچگاه انجام نشد[!][۴]

 

انقلاب دوم، ذلت امریکا

در حالی که ۱۳ روز از سفر شاه به امریکا می‌گذشت، ناگهان خبر مهمی بر روی تلکس‌های خبرگزاری‌های دنیا نقش بست که در نوع خود و در تاریخ جهان بی‌سابقه بود و آن خبر «گروگان گرفته‌شدن جاسوسان سفارت امریکا در ایران توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» بود. این خبر دنیا را تکان داد و پایه‌های کاخ سفید را به شدت لرزاند. ای. ام. روزنتال سردبیر کل روزنامه نیویورک‌تایمز می‌گوید:

کشور امریکا به مدت ۴۴۴ روز در اضطراب و خشم و در جوّی سرشار از سؤال درباره اتفاقات انجام شده، درباره اشتباهاتی که منجر به آن جریان شد دست و پا می‌زد. جریان گروگان‌گیری نه تنها بخش مهمی از زندگی روزمره امریکاییان را تشکیل می‌داد بلکه باعث شد که رئیس‌جمهور وقت امریکا از شخص دیگری که دارای دیدهای مختلف اجتماعی و سیاسی بود، شکست بخورد.

در طی تمام آن روزها مردم امریکا از خود نظرهای مختلفی ابراز داشتند. عده‌ای معتقد بودند که ماجرای گروگان‌گیری یک اهانت و شرمساری ملی است. عده‌ای دیگر عقیده داشتند که اکنون وقت آن رسیده که امریکا به ضعف خود اعتراف کرده و قدمی در جهت رفع آن بردارد و عده‌ای نیز ابراز می‌داشتند که گروگان‌گیری نشان داده است که امریکا در دنیای جدید ناتوان است و دسته‌ای نیز اعتقاد داشتند که مشکل ما (امریکا) فقدان قدرت نیست بلکه فقدان دل و جرئت در کاخ سفید است … به نظر من مهمترین دلیل سوگواری ما برای گروگان‌ها این بود که تا روز چهارصد و چهل و چهارم، مردم احساس می‌کردند که تنها ۵۲ فرد امریکایی به گروگان گرفته نشده‌اند بلکه تمام امریکاییان و حتی بدتر از آن، دولت امریکا به گروگان گرفته شده و آنها را در سفارتخانه زندانی کرده بودند.[۵]

گروگان‌گیری که در ایران به انقلاب دوم شهرت یافت در واقع واکنشی بود به جنایات ۲۵ ساله امریکایی‌ها در ایران و حمایت‌های بی‌دریغ و همه‌جانبه از رژیم شاه و اینکه چرا دولت امریکا به شاه اجازه ورود به آن کشور را داده است؛ لذا با این اقدام اخیر کارتر، فرصتی به دست آمد تا مردم مبارز ایران که قربانیان اصلی این جنایات بودند بار دیگر فریاد دادخواهی و حق‌طلبی خود را علیه امریکا و عامل حلقه به گوش او – شاه- به اطلاع جهانیان برسانند. کارتر می‌گوید:

شرایط ایران برای رهایی گروگان‌ها عبارت بود از:

ـ استرداد شاه به ایران به منظور محاکمه و مجازات که حتماً منجر به اعدام وی می‌شد.

ـ بازگرداندن اموال شاه به ایران.

ـ عذرخواهی امریکا برای جنایاتش علیه مردم ایران و پرداخت خسارت ناشی از آن.[۶]

به هر حال با گروگان‌گیری جاسوسان امریکا، هیبت جهانی شیطان بزرگ شکست و بر همه مردم دنیا خصوصاً مظلومان و پا برهنگان عالم آشکار شد که اگر بخواهند می‌توانند با ایمان به خدا و در سایه وحدت و همدلی هر قدرتی را به زمین بکوبند.

 

اخراج شاه از امریکا

دولت امریکا که شدیداً از این ماجرا به وحشت افتاده بود و حیثیت و اقتدارش زیر سؤال رفته بود، شاه را مجبور به ترک امریکا نمود. خانم فریده دیبا – مادر زن شاه- می‌گوید:

اواخر ماه نوامبر بود که از وزارت خارجه امریکا شخصی به بیمارستان آمد و به ما توصیه کرد بی‌درنگ خاک امریکا را ترک گوییم. شاه به آرمائو مأموریت داد با رئیس‌جمهور «لوپز پورتیلو» تماس گیرد. آرمائو رفت و چند ساعت بعد آمد و آب پاکی را روی دست همه ما ریخت وگفت: مکزیک حاضر به پذیرش مجدد ما نیست و رئیس‌جمهور لوپز با قول مردانه و رسمی که داده بود گفته است نمی‌تواند شاه را بپذیرد! ما نمی‌دانستیم چه باید بکنیم!

آرمائو گفت: «دولت امریکا خودش پناهگاه جدید برایمان در نظر گرفته و شاید ما را به کشوری در دریای کارائیب و یا امریکای مرکزی خواهند فرستاد.

فرح از من خواست در امریکا نزد بچه‌ها بمانم و از این لحظه از آنها جدا شوم. ماندن من در امریکا منع قانونی نداشت. اگرچه دوری از دخترم خیلی سخت بود اما برای آنکه نزد نوه‌های عزیزم باشم این پیشنهاد را پذیرفتم؛ به‌خصوص که در آن موقع لیلا فقط ۹ سال داشت و من در موقع دوری مادرش می‌توانستم جای خالی دخترم «فرح» را برای او پر کنم.

شاه را روی صندلی چرخدار سوار اتومبیل کردند و به اتفاق همراهانش به فرودگاه نه چندان مشهور «لاگاردیا» بردند… و از آنجا به پایگاه «لک لند» بردند. شاه در پایگاه «لک لند» در یک بیمارستان مخصوص بیماران روانی ارتش بستری شد، اتاقی هم به دخترم و همراهانش دادند که چند پرده کهنه و موکت رنگ و رو رفته و نیمکت‌های شکسته داشت. فرماندهی این پایگاه یک امیر خشن امریکایی و از فرماندهان جنگ ویتنام به نام ژنرال «آکر» بود که پیوسته از فرح می‌خواست تا همبازی تنیس او باشد[!] وزارت خارجه، شاه و همراهانش را در پایگاه «لک لند» مجزا کرده بود تا بتواند مأمنی برای آنها بیابد. آرمائو اطلاع داد که تلاش‌ها و تماس‌های زیاد در جریان است تا یکی از کشورهای پاراگوئه‌،‌گواتمالا، ایسلند و یا پاناما، شاه را بپذیرند اما تاکنون این کوشش‌ها و تماس بی‌نتیجه بوده است.[۷]

اما شرح ماجرای اخراج شاه از زبان زبیگنیو برژینسکی – مشاور امنیت ملی کارتر رئیس‌جمهور وقت امریکا- شاید بهتر باشد. او در خاطراتش می‌نویسد:

در ۱۴ نوامبر، در ساعت ۷ بامداد، هنگامی که برای دادن گزارش روزانه‌ام وارد تالار بیضی شکل [کاخ سفید] شدم، سای را در حال گفت‌وگو با رئیس‌جمهور دیدم. چنین ملاقات‌های دو نفری کاملاً غیرمعمول بود. معلوم شد که سای رئیس‌جمهور را متقاعد کرده است که عزیمت شاه به مکزیک برای حل قضیه گروگان‌ها مفید خواهد بود و رئیس‌جمهور موافقت کرده است که با شاه برای استفسار نظر او تماسی گرفته شود، لیکن این کار چندان نتیجه‌ای نداشت، زیرا مکزیک ابتدا اعلام کرد که شاه برای بازگشت به مکزیک در پایان معالجه، به روادید تازه‌ای نیاز دارد و سپس، در اواخر نوامبر علناً اعلام کردند که شاه دیگر پذیرفته نخواهد شد. (رفتار لوپز پورتیلو، رئیس‌جمهور مکزیک علی‌الخصوص منافقانه بود، زیرا قبلاً از جوانمردی و شجاعت خود در اعطای پناهندگی به شاه، در تقابل با رفتار دو پهلوی امریکا استفاده زیادی برده بود)؛ با بسته‌شدن درهای مکزیک، شاه همچنان (در امریکا) ماند، فقط به این دلیل که جای دیگری برای رفتن نداشت. به هر حال، امتناع قطعی مکزیک، که در بیست و نهم نوامبر اعلام شد، ناگوارترین مجادله را بین من و رئیس‌جمهور [امریکا] برانگیخت. شاه که به نحوی روزافزون مأیوس می‌شد، به قبول دعوت انورسادات برای رفتن به مصر تمایل می‌یافت. ونس و من، هم‌عقیده بودیم که با احساسات ملتهبی که در دنیای اسلامی از کراچی تا طرابلس وجود داشت، توطن شاه در قاهره برای ثبات مصر خطرناک خواهد بود… روز شنبه، دوم دسامبر، سای به من تلفن زد و گفت که با رئیس‌جمهور راجع به موضوع گفت‌وگو کرده و به من اصرار کرد که من هم با او حرف بزنم. تلفنی هم از آورل هریمن، با همین مضمون داشتم که تصور می‌کنم حاصل مکالمه بین او و ونس بود. سای به من هشدار داد که رئیس‌جمهور بسیار خشمگین است، اما من حس می‌کردم که غیر از تلفن‌زدن به او در کمپ دیوید چاره‌ای ندارم و هنگامی که گزارش دادم که با ونس موافقم و هریمن با همین توصیه به من هم تلفن زده است، رئیس‌جمهور به کلی متغیر شد. او مرا متهم کرد که با کیسینجر و راکفلر برای نگه‌داشتن شاه در کشور هم‌دست شده‌ام و گفت که سای «روی قوز افتاده و هیچ کاری نمی‌کند.» و این مکالمه را صرفاً با گذاشتن گوشی خاتمه داد. شاید عمل او منصفانه بود، زیرا من هم تا اندازه‌ای عصبانی شده بودم و می‌بایست به فشار عظیمی که کارتر تحت آن عمل می‌کرد، بیشتر توجه می‌کردم.

در هر صورت، سرنوشت شاه کاملاً مورد بحث بود … هام جردن و لوید کاتلر … توانستند با عمر توریخوس برای دادن پناهندگی به شاه در پاناما، به توافق برسند. با اطلاع از مطلب هنگام صرف صبحانه و بحث در امور خارجه، در روز جمعه، چهاردهم دسامبر، من پرسیدم توریخوس چقدر از شاه خواهد گرفت، اما جوابی که گرفتم این بود که وقتی از توریخوس راجع به مخارج سؤال شد، او گفت: «من اگر کسی را به شام دعوت کنم. از قیمت نوشابه حرف نمی‌زنم.» من (برژینسکی) در دفتر خاطراتم نوشتم: «می‌ترسم وقتی که شاه را در چنگ داشته باشد، زنده زنده پوستش را بکند.»[۸]

 

هیچ‌کس یک شاه بی‌کشور را دوست ندارد!

بالاخره با تشدید اقدامات ملت ایران، دولت امریکا تصمیم به اخراج محترمانه شاه از کشورش گرفت. جریان ترک امریکا و اجبار به رفتن پاناما را خود شاه نگون‌بخت چنین توضیح می‌دهد:

درباره ترک امریکا با دستگاه کارتر دعوایی نداشتم، ولی چند جا را بیشتر نمی‌توانستم انتخاب کنم. اضافه بر تردیدی که برای بازگشت به مصر داشتم، ایالات متحده هم به این انتخاب راغب نبود و از آن می‌ترسید که حضور من در آنجا به روابط پرزیدنت سادات با کشورهای عرب لطمه بزند که البته حوادث بعدی بی‌جا بودن این ترس را نشان داد. رفتن به پاناما و همچنین بازگشت به باهاما نیز امکان داشت. هیچکدام جالب به نظر نمی‌آمدند. به دفع‌الوقت پرداختیم؛ از اتریش و سوئیس خواستیم که ما را بپذیرند، هر دو جواب منفی دادند، گو اینکه روابطم با برونوکرایسکی صدر‌اعظم اتریش همیشه خیلی خوب بود و در سوئیس هم از سال‌ها پیش خانه‌ای داشتیم. درباره آفریقای جنوبی و بریتانیا هم بحث کردیم. کمی پس از ترک ایران به من خبر دادند که مارگارت تاچر به ما اطمینان داده است که در صورت پیروزی در انتخابات قریب‌الوقوع انگلیس به ما پناهندگی سیاسی خواهد داد، ولی پس از آنکه او نخست‌وزیر شد، به ما گفتند که برای ایشان برازنده نیست به ما اجازه ورود بدهد. بعد هم این موضع هرگز تغییر نکرد. بدبختانه کاخ سفید راه حلی پیش روی ما گذاشت که از قضا قبلاً هم آن را در اختیار داشتیم ـ دعوتی به پاناما.[۹]

اشرف پهلوی که آن روزها به دیدار شاه رفته بود‌،‌ در خاطراتش چنین می‌گوید:

چون از دوران کودکی، برادرم همواره ملجأ و پناه من بوده است، پس از مرگ پسرم نیز برای یافتن آرامش به نزد او رفتم. در آن موقع برادرم هنوز به پاناما نرفته بود و در پایگاه هوایی لاک لند در تگزاس [امریکا] اقامت داشت. من هم به آنجا رفتم، هوای تگزاس سرد و بارانی و تیره بود به همان سردی و تاریکی زندگی. پرسنل پایگاه بسیار مؤدب و مهربان بودند، ولی فضای سربازخانه‌ای که محل اقامت ما بود، کاملاً نظامی بود و مقررات امنیتی و حفاظتی به شدت در آن اجرا می‌شد. در آن محیط، دیدن برادرم، پادشاهی بی‌تاج‌و‌تخت و تقریباً در اسارت، برایم طاقت‌فرسا بود. احساسات درونیش هرچه بود، رفتارش همچنان شاهانه می‌نمود.[۱۰]

هامیلتون جردن رئیس ستاد کاخ سفید امریکا در دولت کارتر که مأمور ابلاغ خبر اخراج شاه از امریکا بود در کتابش به نام بحران جریان این اخراج مفتضحانه را چنین بازگو می‌کند:

شاه و همسرش در یک آپارتمان سه اتاق خوابه در قسمت افسران پایگاه هوایی لاک‌لند اقامت داشتند؛ اتاقی که شاه‌،‌ من و کاتلر را در آن پذیرفت، حالت یکنواخت و کسل‌کننده‌ای داشت و رنگ آبی و سبز پرده‌ها و کف اتاق بر این حالت کسالت‌بار می‌افزود.

شاه سابق ایران که تا چندی پیش خود را شاه شاهان، نور نژاد آریایی و وارث تاج و تخت کورش می‌خواند در این اتاق محقر بر روی یک نیمکت پلاستیکی نشسته بود. وقتی که ما وارد اتاق شدیم شاه برای دست دادن با ما از جای خود برخاست. او خیلی ضعیف و لاغر به نظر می‌رسید و نمی‌توانست تعادل خود را حفظ کند … مردی که به نظر ما رهبری نیرومند و متحدی با ثبات و قابل اعتماد بود با حالی نزار و چهره‌ای زردرنگ و استخوانی، در برابر من نشسته بود. در نظر اول احساس می‌شد که بیماری او را به این روز انداخته، ولی با کمی صحبت معلوم می‌شد که او بیش از سلامتی [جسمی]، روحیه و قدرت اراده خود را از دست داده است. شاه یک لباس راحتی و بلند آبی‌رنگ مخصوص افسران نیروی هوایی امریکا را پوشیده بود که در پشت آن علامت U.S.A خوانده می‌شد …

گفتم: اعلی‌حضرتا! ما برای تقاضای انجام کاری نزد شما نیامده‌ایم، ما آمده‌ایم مشکلی را که در کار گروگان‌های امریکایی در ایران با آن رو‌به‌رو شده‌ایم برای شما تشریح کنیم و امکان مسافرت شما را به یک کشور دیگر در حضور خودتان بررسی کنیم…

شاه بالاخره گفت: بسیار خوب، من آماده خروج از امریکا هستم؛ ولی کجا می‌توانم بروم؟

در اینجا کاتلر رشته سخن را به دست گرفت و گفت: اعلی‌حضرتا! در دوازده روز گذشته رئیس‌جمهوری و وزیر امور خارجه امریکا برای ترتیب اقامت شما به کشورهای متعددی مراجعه کرده‌اند، متأسفانه پاسخ اکثر این کشورها منفی بوده و امکانات ما در انتخاب کشوری که شما باید به آن مسافرت کنید بسیار محدود است.

شاه پرسید: آیا به سوئیس و اتریش هم مراجعه شده است؟

کاتلر پاسخ داد: بلی، ولی هیچ‌یک از آنها در شرایط فعلی حاضر به پذیرفتن شما نیستند.

شاه با ناباوری گفت: آیا از این موضوع اطمینان دارید؟

کاتلر گفت: بلی اعلی‌حضرتا! سفرای ما در هر دو کشور طی ۴۸ ساعت گذشته با وزیران خارجه سوئیس و اتریش ملاقات کرده و پاسخ منفی گرفته‌اند.

شاه با صدای خفه و غمناکی گفت: باید بگویم که این جریان مرا غافلگیر و ناامید کرده است. مثل اینکه هیچ کشوری در این دنیای بزرگ حاضر به پذیرفتن من نیست …

شاه در ادامه گفت: من علاقه‌مندم به یک کشور اروپایی بروم.

گفتم: اعلی‌حضرتا! ما هم ترجیح می‌دادیم شما به یک کشور اروپایی بروید، ولی متأسفانه هیچ‌یک از کشورهای اروپایی آمادگی پذیرش شما را ندارند و من می‌ترسم پاناما تنها کشوری باشد که در این شرایط برای اقامت شما مناسب باشد. البته مصر هم حاضر است شما را بپذیرد، ولی دولت امریکا از این موضوع نگران است که حضور شما در مصر مشکلاتی برای انور سادات به وجود بیاورد …

شاه گفت: پس از آنچه بر سر من و خانواده‌ام آمده است دیگر هیچ‌چیز برای من عجیب و غیرمنتظره نیست.[۱۱]

در نتیجه شاه برخلاف میلش‌،‌ در پانزدهم دسامبر- یعنی۲۴ آذر ۱۳۵۸ – ایالات متحده را به سوی پاناما ترک کرد.

 

پاناما جهنمی دیگر

به هر حال شاه و همراهانش با اکراه و بی‌میلی در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۵۸ ش وارد کشور پاناما شدند که به دنبال آن، عده بسیاری از مردم این کشور همانند سایر کشورهایی که شاه پس از فرارش رفته بود شدیداً معترض حضور او شدند، چون او و عمر توریخوس -دیکتاتور پاناما‌‌- را عامل دست‌پرورده و دست‌نشانده امریکا می‌پنداشتند که البته این اعتراضات توسط گارد ملی پاناما سرکوب شد. خانم فریده دیبا می‌گوید:

محل اقامت ما در پاناما جزیره کونتادورا بود. پس از خروج [از] هواپیما سوار بر یک هلی‌کوپتر شدیم و به کونتادورا رفتیم. جزیره کونتادورا متعلق به شخصی به‌نام گابریل لوئیس بود که در سال ۱۹۶۰ آن را خرید و تبدیل به یک جزیره توریستی و تفریحی کرده بود. ویلای محل اقامت شاه ویلای مجلل و سفید و با سقف‌های سفالین قرمز بود. جلو ویلا با شیبی آرام به طرف ساحل دریا می‌رفت و به شن‌های ساحلی می‌پیوست. در این ویلا سه تا اتاق مجزا هم بود که به محافظان پانامایی شاه اختصاص داده شده بود. پس از استقرار در ویلا و صرف ناهار، سفیر امریکا در پاناما با آقای آمبلر ماس به اتفاق مالک جزیره (گابریل لوئیس) به دیدار شاه آمدند و خیر مقدم گفتند.

فردا هم امیر (عمر توریخوس) برای دیدن شاه آمد. عمر توریخوس آدمی بسیار بی‌ادب بود و به هیچ‌وجه آداب گفت‌وگوی سیاسی را رعایت نمی‌کرد. دیدار او با شاه ملاقاتی بسیار دلسردکننده بود. توریخوس به محض دیدن شاه به او گفت: چطور شد که شما از تخت سلطنت به جزیره کونتادورا سقوط کردید؟!

عمر توریخوس به اصطلاح می‌خواست با شاه شوخی کند اما محمدرضا هیچ از این شوخی خوشش نیامد و بیشتر اندوهناک شد. بعد توریخوس که گویی برای عذاب دادن شاه به دیدارش آمده است، ادامه داد: من اگر جای شما بودم در مملکتم باقی می‌ماندم و همراه با فرماندهان وفادارم کشته می‌شدم.

توریخوس با این جملات خواست به محمدرضا بفهماند که او کار بدی کرده که در مقام یک فرمانده ارتش نیروهای خود را رها کرده و گریخته است. توریخوس شاه را با بی‌ادبی تمام چوپن می‌نامید. چوپن در اصطلاح مردم پاناما یعنی تفاله پرتقالی که آب آن را تا قطره آخر گرفته‌اند. توریخوس که بی‌پروا با شاه صحبت می‌کرد به او گفت شما درست مثل تفاله‌ای هستید که قدرت‌های بزرگ آب شما را گرفته و پس از آنکه خوب چلانده‌اند به بیرون پرتتان کرده‌اند.[۱۲]

اما جالب اینجاست که بدانیم یکی از محققان انگلیسی می‌گوید:

تنها چیزی که توریخوس را به شاه علاقه‌مند کرد، همسرش فرح بود. ژنرال ]عمر توریخوس[ او را بسیار خواستنی یافت و به چوچو ]گروهبان گارد محافظ توریخوس و مأمور مراقبت ورود شاه[ گفت به فرح بگوید هر چیزی را که بخواهد برایش تهیه خواهد کرد.

چوچو گفت: بدین جهت من نزد ملکه ]فرح[ رفتم و این مطلب را به او گفتم.

روز بعد ژنرال گفت: باز هم به او بگو.

گفتم: ولی آقای ژنرال! من که دیروز به او گفتم!

گفت: باز هم بگو، باز هم بگو.[۱۳]

خود فرح برای مادرش تعریف کرده: «عمر توریخوس این مردک نیمه‌وحشی به من نظر سوء پیدا کرده بود و پیوسته به بهانه دیدن شاه به کونتادورا می‌آمد و مزاحمم می‌شد. او به من می‌گفت شما هر چه بخواهید من برایتان تهیه خواهم کرد، بهتر است این مرد بیمار [شاه] را رها کنید.»[۱۴]

اما عمر توریخوس تا آخرین روز اقامت شاه و فرح (۳/۱/۵۹) در پاناما به آرزویش نرسید، لذا آخرین دستورش را صادر کرد … پیام فرستاد که هیچ‌کس حق ندارد به اتاق ملکه ]فرح[ دست بزند. او به یکی از دوستانش گفت: حالا که نتوانستم با او هم‌بستر شوم، دست‌کم می‌توانم در ملحفه‌های او بخوابم.[۱۵]

ایام حضور شاه در پاناما هم مانند سایر کشورها برایش بسیار تلخ بود و زجر و شکنجه روحی‌اش دوچندان شده بود. در همین ایام بود که موضوع استرداد شاه و مبادله با گروگان‌های امریکایی در ایران، از سوی جمهوری اسلامی به شدت پیگیری شد، آن چنان که شاه و خاندانش به وحشت افتادند. این ترس تا بدان حد بود که شاه حتی با وجود نیاز ضروری و فوری به عمل جراحی (برداشتن طحال سرطانی‌اش) کشور پاناما را ترک کرد و البته از کشته‌شدنش هم در پاناما واهمه داشت. چنانکه خود شاه می‌گوید:

در ۱۲ ژانویه ]۲۲ دی ۵۸[ حکام تازه ایران، مرحله دوم جنگ بی‌رحمانه علیه من و تاریخ ]![ را آغاز کردند و از دولت پاناما خواستند که مرا بازداشت کند. این حرکت باعث تعجبم نشد، ولی تردید میزبانانم مرا حیرت‌زده کرد … در ماه فوریه هم این بازی بی‌رحمانه ادامه پیدا کرد. در ۷ فوریه ]۱۸ بهمن ۵۸[ وزیر امور خارجه پاناما [به من] گفت که من [شاه]، عملاً زندانی هستم، چون بدون اجازه پاناما نمی‌توانم از جزیره کونتادورا خارج شوم. کم‌کم فشار دولت چه مستقیم یا غیرمستقیم افزایش می‌یافت … روز‌به‌روز بیشتر احساس می‌کردم که تلاش‌هایی در جریان است تا مرا از بقیه دنیا منزوی کنند. هم کاخ سفید و هم توریخوس به ستادم اطمینان داده بودند که ما را گیر کلاهبرداران نخواهند انداخت. توریخوس از اینکه باید دایم به شکایت‌های ما رسیدگی کند به زحمت افتاده بود. وقتی همراهانم از بالا بودن قیمت‌ها شکایت کردند، کاخ سفید قول داد به این مسئله رسیدگی کند، ولی هرگز زحمتی به خود نداد … دروغ‌پردازی مطبوعات ادامه یافت و میزبانان پانامایی هم آرام‌آرام ما را به ستوه می‌آوردند. رفته‌رفته روشن می­شد که پاناما دیگر یک پناهگاه دایمی [برای ما] نمی‌تواند باشد.[۱۶]

 

در سرزمین فراعنه و در آغوش فرعون

ظاهراً زندگی در پاناما با همه مشکلاتی که داشت باز هم در آن ایام دربه‌دری برای شاه قابل تحمل بود. اما آنچه بیش از همه شاه از آن احساس خطر می‌کرد، وحشت از استردادش به جمهوری اسلامی ایران بود. چنانکه خودش می‌گوید:

دولت پاناما داشت به بازی استرداد ما به ایران ادامه می‌داد. دو وکیل مقیم پاریس، یکی فرانسوی و دیگری آرژانتینی از سوی رژیم جدید [ایران] اجیر شده بودند تا کارهای حقوقی استرداد را انجام بدهند … تصمیم گرفتم اعطای پناهندگی از سوی پرزیدنت سادات را بپذیرم … سرانجام در قاهره فرود آمدیم … در ۲۸ مارس ]۸ فروردین ۵۹[ عمل جراحی انجام گرفت. طحال سرطان‌زده ]من[ به وزن چهارونیم پوند رسیده بود و به توپ فوتبال بزرگی شباهت داشت. طحال در حال طبیعی به اندازه مشت آدمی است. وقتی به اندازه کافی حالم جا آمد و توانستم بیمارستان را ترک بگویم، در قصر قبه در شش میلی شمال قاهره به خانواده‌ام پیوستم.[۱۷]

ثریا اسفندیاری بختیاری دومین همسر شاه (از سال ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۶ ش) در مورد اقامت شاه در این به اصطلاح قصر قبه اهدایی سادات معدوم، در گفت‌وگو با اردشیر زاهدی چنین می‌نویسد:

[گفتم:[ اردشیر !از او [شاه] برایم بگو! … حالش چطور است، چه می‌کند، در قاهره او کجاست؟

]اردشیر زاهدی[ با ناراحتی به من گفت: شاه در قصر قبه که یک محل سکنای حکمرانان برگزیده عثمانی بود و حدود چهارصد اتاق دارد، زندگی می‌کند. تأسیسات این قصر کهنه است و شیرهای آب آن چکه دارد و تلفنش دایم قطع می‌شود و مبل‌هایش فرسوده و رنگ و روی دیوارهایش هم رفته است.

پرسیدم: چرا تا این حد یک جوّ ملال و اندوه؟ و چرا سکونت در این قصر عظیم فرسوده؟

]اردشیر زاهدی گفت:[ ـ رئیس ]جمهور مصر[ چنین خواسته.

خاموش ماندم، در یک لحظه کوتاه عظمت و انحطاط در نظرم مجسم شد. میان این دو چه فاصله کوتاهی است؟[۱۸]

 

مرگ در نهایت دربه‌دری

شاه پس از ۱۸ ماه و ۱۰ روز دربه‌دری (در مصر، مراکش، جزیره باهاما، مکزیک، امریکا‌،‌ پاناما و باز هم مصر) و دیدن آن همه شکنجه روحی، خفت و خواری، بی‌مهری درباریانش، انزوا و سرگردانی، اوج‌گیری سرطان طحال، باج­دهی، تقبل مخارج سنگین زندگی و ترس از کشته شدن و استرداد و… عاقبت در ساعت ۹ و ۵۶ دقیقه صبح روز پنجم مرداد سال ۱۳۵۹ش، مطابق با ۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰ میلادی در بیمارستان مصر درگذشت. ماروین زونیس محقق امریکایی و صاحب کتاب شکست شاهانه می‌گوید:

]شاه[ همه‌چیز را از دست داد. در ۱۸ ماهی که میان آخرین فرار او از ایران و مرگش فاصله افتاد، فقط با یک مشاور زندگی کرد و او رابرت آرمائو یک جوان امریکایی متخصص روابط عمومی بود که در طی انقلاب، دوستش دیوید راکفلر، به او معرفی کرده بود. شاه پس از قریب به ۴۰ سال سلطنت، کس دیگری را نداشت. هیچ ایرانی‌ای را در کنار خود نداشت تا تحمل سرنوشت را برایش تسهیل کند.[۱۹]

با مرگ شاه یکی دیگر از جنایت‌کاران دست‌پرورده و دست‌نشانده استکبار جهانی به سرکردگی امریکا به زباله‌دان تاریخ افتاد و موجی از شادی و شعف در دل محرومان و مستضعفان عالم به خصوص ملت ستم‌کشیده ایران پدید آمد. پس از مرگ خفت‌بار شاه، رادیوی جمهوری اسلامی ایران چنین اعلام کرد: «محمدرضا پهلوی خون‌آشام قرن، بالاخره مرد.» این خبرگزاری اضافه کرد:

محمدرضا پهلوی، شاه شاهان و فرعون دوران مرد؛ شاه خائن در جوار قبر فراعنه باستانی مصر و در پناه سادات، در رسوایی، بدبختی و آوارگی و در همان حال ناامیدی خوابیده که فرعون و قشونش در دریا غرق شدند.[۲۰]

هان! ای دل عبرت‌بین از دیده نظر کن هان

ایوان مداین را آیینه عبرت دان

خاقانی

* تاریخ‌نگار انقلاب در استان گلستان و فوق‌لیسانس مدیریت آموزشی.

[۱]. ادوارد کلن، همان، ص ۲۶.

[۲]. همان، ص ۲۷.

[۳]. همان، ص ۶۲ – ۶۱.

[۴]. همان، ص ۷۲.

[۵]. همان، ص ۲۲ – ۱۲.

[۶]. جیمی کارتر، همان، ص ۳۱.

[۷].فریده دیبا، دخترم فرح، ترجمه الهه رئیس فیروز، تهران، به‌آفرین، ۱۳۸۶، ص ۴۶۷.

[۸]. زبیگینو برژینسکی، سقوط شاه، جان گروگان­ها و منافع ملی (خاطرات برژینسکی)، ترجمه منوچهر یزدانیار، ص ۹۵ – ۹۳.

[۹]. محمدرضا پهلوی، همان، ص ۴۳۷ – ۴۳۶.

[۱۰]. اشرف پهلوی، همان، ص ۳۶۹.

[۱۱]. هامیلتون جردن، همان، ص ۷۲ – ۶۸.

[۱۲]. فریده دیبا، همان، ص ۴۷۰.

[۱۳]. ویلیام شوکراس، همان، ص ۴۱۴.

[۱۴]. فریده دیبا، همان، ص ۴۷۰.

[۱۵]. ویلیام شوکراس، همان، ص ۵۱۲.

[۱۶]. محمدرضا پهلوی، همان، ص ۴۴۲ – ۴۴۰.

[۱۷]. همان، ص ۴۴۹ – ۴۴۲.

[۱۸]. ثریا اسفندیاری بختیاری، کاخ تنهایی، ترجمه امیر هوشنگ کاوسی، تهران، البرز، ص ۳۷۸.

[۱۹] . ماروین زونیس، شکست شاهانه، ترجمه بتول سعیدی و اسمعیل زند، تهران، طرح‌نو، ۱۳۷۱، ص ۲۹۹.

[۲۰] ویلیام شوکراس، همان، ص ۵۳۲.

منبع: فصلنامه ۱۵ خرداد شماره ۲۲ زمستان ۱۳۸۸

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *