روزهای حماسه

روزهای پر مشقت یک دیکتاتور – بخش اول

غلامرضـا خارکوهـی

اشاره

بیست‌ و ششم دی‌ماه، سالروز فرار محمدرضا پهلوی از ایران است؛ پادشاهی که به زعم خود، سلطنتش را موهبتی الهی می‌پنداشت و خود را موجودی فرازمینی تصور می‌کرد. او خود را شاه شاهان، خدایگان و وارث حکومت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی می‌دانست و همه دول استکباری غرب – خاصه امریکا- و حتی ابرقدرت کمونیست شرق حامی آن بودند؛ اما با وجود این، ناگهان با دَم روح‌اللهی خمینی کبیر و خروش ملت مسلمان ایران از تخت طاووس به زیر افتاد و پس از هجده ماه خفت و دربه‌دری در کشورهای مختلف، عاقبت در پنجم مردادماه سال ۱۳۵۹ شمسی از دنیا رفت و به جرگه جنایتکاران بزرگ تاریخ پیوست.

واژگان کلیدی: محمدرضا شاه پهلوی، انقلاب اسلامی، امام خمینی(س)، خاندان پهلوی، فرح پهلوی(دیبا)، امریکا، لانه جاسوسی امریکا در تهران، مصر، مراکش، باهاما، پاناما، مکزیک، مردم ایران

 

 

«پس از آنچه بر سر من و خانواده‌ام آمده است دیگر هیچ چیز برای من عجیب و غیر منتظره نیست».

«نُه ماه از ترک ایران می‌گذشت، ماه‌های درد و وحشت و نومیدی و اندیشه و تأمل و… دلم خون بود».

«مثل اینکه هیچ کشوری در این دنیای بزرگ حاضر به پذیرفتن من نیست.»

[از سخنان شاه مخلوع پس از فرار]

«دنیا طوری با ما رفتار می­کند که گویی بزرگ‌ترین جنایتکاران روی زمین هستیم. رفتاری که با ما می­شد و از محلی به محل دیگر پرتاب می­شدیم وحشتناک بود.»

[از سخنان فرح پهلوی پس از فرار]

مقدمه

ماه‌ها بود که شاه و همسرش از ضربه‌های پیاپی قیام فراگیر مردم به رهبری حضرت امام خمینی(س)، آرامش خود را از دست داده بودند و لحظه‌ها و روزهای به شدت نگران‌کننده‌ای را سپری می‌کردند. هر حیله‌ای را که تا آن موقع به‌کار بسته بودند، مؤثر نیفتاده بود. نه تعویض دولت‌ها، نه مذاکره با شریعتمداری و ملی‌گراها، نه اشک تمساح ریختن‌ها، نه وعده و وعیدهای توخالی، نه جلب حمایت‌های امریکا و انگلیس و اروپا، نه انحلال ساواک و بازداشت چند مهره دست‌پرورده، و نه ترفندهای دیگر.

لذا روز ۲۶ دی‌ماه سال ۵۷، در حالی که ده روز از عمر دولت بختیار می‌گذشت، شاه به اتفاق همسرش با چهره‌ای غمگین و چشمانی گریان با هواپیمای اختصاصی و مجلل[۱] خود ایران را ترک کرد و گفت: «من برای معالجه و استراحت می‌روم»؛ در حالی که همه می‌دانستند، او در واقع از ترس جانش که مورد تهدید انقلاب عظیم ملت ایران بود، فرار می‌کرد.

رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران و رئیس شهربانی کشور با ابلاغ دستورالعملی وضعیت کشور را از ساعت ۵/۷ صبح روز سه‌شنبه ۲۶ دی‌ماه – روز فرار شاه- بحرانی اعلام کردند و بر آماده‌باش کامل نیروها و آمادگی یگان‌های نظامی برای انجام پدافند ملی در آن روز تأکید نمودند.

در واکنش به فرار شاه از ایران، حضرت امام خمینی(س) بلافاصله در همان روز طی بیانیه‌ای خروج شاه را اولین مرحله پایان یافتن سلطه جنایت‌بار ۵۰ ساله رژیم پهلوی عنوان کرد و این پیروزی را به ملت ایران تبریک گفت و اعلام نمود که به‌زودی دولت موقت انتقالی را معرفی می‌کند و در اولین فرصت به ایران باز خواهد گشت.

آن روز مطبوعات بزرگ‌ترین تیتر خود را به این موضوع اختصاص دادند و نوشتند: «شاه رفت». مردم سراسر کشور با شنیدن این خبر به وجد آمدند و سر از پا نشناخته به خیابان‌ها ریختند و این پیروزی را به هم تبریک گفتند و با پخش نقل و شیرینی و گُل فرار شاه را جشن گرفتند. به راستی که مردم در آن روز برای اولین‌بار پس از ۵۰ سال غم و اختناق، خندیدند و از ته دل شادی کردند که این جشن و شادمانی تا نیمه‌های شب در خیابان‌ها و مساجد ادامه داشت. البته پس از فرار شاه مردم شعار می‌دادند:

ای شاه خائن آواره گشتی، خاک وطن را ویرانه کردی،

کُشتی جوانان وطن، الله اکبر، کردی هزاران در کفن، الله اکبر، مرگ بر شاه (۵ بار)

همچنین درباره حضرت امام خمینی چنین می‌خواندند:

یا رب نگه‌دار رهبر ما را، مرجع ما را، پیروزی از حزب خداست، انافتحنا،

عمر ستمگران فناست، انا فتحنا، روح الله (۵ بار)

پس از فرار شاه از ایران موج قیام مردم مسلمان با بازگشت حضرت امام خمینی چنان گسترش یافت که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و شاه نیز هرگز نتوانست به امید تخت پادشاهی بازگردد. به همین دلیل او و خانواده‌اش روزهای پر مشقتی را گذراندند. هدف ما از انجام این تحقیق مختصر، پاسخ به این سؤال است که:

شاه پس از فرار، آن روزهای پرمشقت را چگونه و در کجا گذراند؟

در این تحقیق ما به دنبال تشریح و تفصیل مطالب نبوده‌ایم. به همین سبب به ذکر نکات اصلی بسنده کرده‌ایم؛ منابع دست اول خارجی منتشره از سوی شاه، درباریان او و مقامات غربی طرفدارش مستندات عمده ما را در این مطالعه مختصر تشکیل می‌دهند. این تحقیق، گزارش سرگذشت روزهای تبعید و دربه‌دری شاه و همسرش از ۲۶ دی‌ماه سال ۱۳۵۷ تا ۵ مرداد سال ۱۳۵۹ می‌باشد.

این تحقیق نشان می‌دهد که شاه با آن همه دبدبه و کبکبه که خود را وارث تاج و تخت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران در دنیا معرفی می‌کرد و سلطنت را موهبتی الهی برای خود می‌پنداشت، و خود را یک شخصیت محبوب جهانی معرفی می‌نمود و همه رؤسای دول کشورها به‌ویژه دول غربی و عربی را حامی و دوست مخلص خود تصور می‌کرد و باد غرور و نخوت همه وجودش را احاطه کرده بود، پس از فرار، به‌خصوص پس از پیروزی انقلاب اسلامی دشوارترین روزها را سپری نمود و هیچ یک از آن حامیان و دوستان خیالی‌اش حتی امریکا تا هنگام مرگ حاضر نبودند که او را بپذیرند. چنانکه خود شاه از آن ماه‌ها به عنوان ماه­های درد و وحشت و نومیدی و… یاد می‌کند و می‌گوید: «هیچ کشوری در این دنیای بزرگ حاضر به پذیرفتن من نیست».

 

شاه از ایران فرار کرد!!

روز ۲۶ دی‌ماه سال ۱۳۵۷ ناگهان خبر بسیار مهمی در سرتاسر ایران منتشر گردید و لحظاتی بعد روی تلکس خبرگزاری­های مهم دنیا نقش بست و آن خبر «خروج شاه از ایران» یا به عبارت مشهور در میان انقلابیون مسلمان، «فرار شاه خائن از کشور» بود. به دنبال انتشار این خبر که با حروف درشت بر صفحات نخست مطبوعات نیز چاپ شده بود، طوفانی از هیجان و شادمانی سراسر میهن اسلامی، حتی دورافتاده‌ترین نقاط ایران را فرا گرفت. مردم با پخش نقل و شکلات و شیرینی، این پیروزی را به یکدیگر تبریک می‌گفتند. ماشین‌ها با چراغ روشن بوق می‌زدند، خیابان‌ها چراغانی شده بودند، مردم انقلابی، شادی‌کنان در کوچه‌ها و خیابان‌ها گرد آمده بودند و شعار می‌دادند. یکی از روزنامه‌های داخلی خبر این شادمانی و جشن و سرور بی‌سابقه را چنین توصیف می‌کند:

همه‌جا نور بود، گل بود، بوسه بود و مهربانی، چهره‌ها باز … لب‌ها پر از لبخند … غریوهای شادی به آسمان بر می‌خاست، مردم از تَه دل می‌خندیدند و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند. در محلات شیرینی توزیع می‌کردند… به پاس همدلی با برادران سرباز خود و به تبعیت از دستورات زعیم عالیقدر حضرت امام خمینی، سربازان را گلباران می‌کردند؛ بعد از شنیدن خبر عزیمت شاه، به سربازان آویختند و آنها را بوسه‌باران کردند. همه اتومبیل‌ها بدون استثنا حتی کامیون‌های ارتشی و پلیس، چراغ‌های خود را روشن کردند و کاروان‌های شادی در خیابان‌های پایتخت به حرکت درآمد… همه‌جا عنوان‌های درشت «شاه در رفت»، «شاه سابق رفت» و… به چشم می‌خورد. در کنار شعار «مردم به هوش باشید تا واقعه ننگین ۲۸ مرداد تکرار نشود…»، شعارهایی نصب کردند که حکایت از پایان یک دوران سیاه و آغاز یک دوره شکوفایی و بلوغ داشت.[۲]

همان روز سولیوان سفیر امریکا در تهران نیز واکنش مردم را به کاخ سفید چنین گزارش کرده است:

  1. پس از انتشار خبر عزیمت شاه از طریق رادیوی ملی کشور، شهر تهران یکپارچه دستخوش احساس و عاطفه گشته است. موتورسوارها با چراغ‌های روشن و بوق‌زنان در خیابان‌های شهر به راه افتاده‌اند. افراد جوان به این سو و آن سو می‌دوند در حالی که خبرها را روی پوسترهای دست‌ساز نوشته‌اند و آماده برگزاری تظاهرات می­شوند.
  2. تا ساعت ۱۶ مردم هنوز هم در حال رقص و پایکوبی بوده و گزارشی در مورد وقوع خشونت و درگیری دریافت نکرده‌ایم. خیابان مقابل سفارت، مملو از ماشین‌هایی است که بوق‌های خود را به صدا درآورده و یا در نقطه‌ای پارک کرده یا حلزون‌وار در میان ترافیک سنگین به سمت شرق در حرکت می‌باشند. گرچه سر و صدای بسیاری را به راه انداخته‌اند، ولی سفارت هدف یا آماج احساسات آنها قرار نگرفته است.
  3. نظامیانی که برای حراست از سفارت فرستاده شده‌اند نظم و آرامش خوب خود را حفظ کرده‌اند، ولی قدری بی‌تابی از خود نشان می‌دهند. مردم به هیچ‌وجه نسبت به نظامیان دست به اعمال تحریک‌آمیز نیز نزده‌اند و از طرف نظامیان نیز تیر هشدار یا اخطاری شلیک نشده است.[۳]

 

آغاز دربه‌دری شاه

احمدعلی مسعود انصاری پسر دخترخاله فرح پهلوی و یار گرمابه و گلستان شاه چنین می‌گوید:

سه‌شنبه ۲۶ دی‌ماه سال ۱۳۵۷، شاه فقید فرودگاه مهرآباد را با چشم‌های گریان ترک گفت. پیش از آن اعضای خانواده سلطنتی والاحضرت‌ها، شاهدخت‌ها، والاگهرها و فرزندان و همسران آنها و نیز علیاحضرت ملکه مادر، با چمدان‌های پربار و جواهرات بسیار، تهران را ترک گفته بودند و از خاندان پهلوی به جز دو سه تن که یکی از آنها والاحضرت حمیدرضا بود، کسی در ایران نماند … باری در آن بعدازظهر دی‌ماه که غوغای زنده‌بادها و مرده‌بادها سکوت زمستانی را می‌شکست، شاه با مراسمی ساده و غمگین از پله‌های هواپیما بالا رفت تا تهران را به مقصد قاهره ترک کند و این سفری بود که هرگز بازگشتی به دنبال نداشت؛ سفری که با همه مسافرت‌های قبلی شاه که توأم با عزت و احترام و استقبال‌ها و ضیافت‌ها و دیدار سران و تشریفات کامل بود، تفاوت زیاد داشت و در حقیقت این سفری بود توأم با آوارگی و تنهایی و اندوه و از جهانی به تمام معنی عبرت‌انگیز.[۴]

و این آغاز دربه‌دری شاه بود؛ دربه‌دری‌ای که ۱۸ ماه و ۱۰ روز به طول انجامید؛ آن هم برای پادشاهی که چند ماه پیش‌تر (۵ تیر ۵۷) گفته بود: «هیچ‌کس قادر به سرنگونی من نیست، چون ۷۰۰ هزار پرسنل نظامی همراه با کلیه کارگران و اکثر مردم ایران پشتیبان من هستند.»[۵] این همه غرور و خودبینی، در واقع حاصل ۳۷ سال دیکتاتوری مطلق او بر ملتی محروم و ستم‌کشیده بود که همیشه از شاه و خاندانش متنفر بودند و اکنون با بیداری مضاعف، تحت رهبری‌های رهبر محبوبشان – امام خمینی- یکپارچه پا به میدان مبارزه با رژیم نهاده بودند.

شاه در آخرین کتابش به نام پاسخ به تاریخ که پس از فرارش از ایران منتشر نموده، در این باره چنین می‌نویسد:

توافق شده بود که من و شهبانو به محض اینکه آقای بختیار از مجلسین رأی اعتماد گرفت، از چندین هفته مرخصی استفاده کنیم. روزهای آخر، اندوهبار بود و شب‌های بی‌خوابی را در پی داشت… نمی‌توانم، و بر آن نیستم که احساساتم را هنگامی که در شانزدهم ژانویه ۱۹۷۹ ]۲۶ دی‌ماه ۵۷[ به اتفاق شهبانو عازم فرودگاه می‌شدیم شرح بدهم. احساس می‌کردم واقعه شومی در شرف وقوع است، زیرا با تجربه‌تر از آن بودم که درباره آنچه احتمال وقوعش می‌رفت، تصوری نداشته باشم. می‌خواستم خود را قانع کنم که رفتنم از ایران هیجانات را فرو خواهد نشاند و از نفرت‌ها خواهد کاست و آدم‌کش‌ها را خلع سلاح خواهد کرد. امیدوار بودم به‌رغم خرابی‌های وسیعی که به دستور دیوانگان آشفته‌حال وارد آمده بود، بخت با شاهپور بختیار یاری کند و کشور پایدار بماند. باد سردی که در آن فصل سال معمول بود، در فرودگاه مهرآباد می‌وزید. چند ردیف هواپیما بر اثر اعتصاب بیکار مانده بودند. در زیر هواپیمای بوئینگ، مقام‌های کشور برای خداحافظی با من گرد آمده بودند؛ شاهپور بختیار، رؤسای مجلسین، وزرا و ژنرال‌ها؛ به همه آنها پیروی از حزم و تدبیر را توصیه کردم. خداوند شاهد است که هر چه در توان داشتم برای حفظ آنان که به من خدمت کرده بودند، انجام دادم]![

… سکوت دلخراشی حکمفرما بود که جز با هق‌هق گریه شکسته نمی‌شد.. آخرین تأثیر کشور بر من که سی و هفت سال بر آن سلطنت کرده بودم و قدری از خونم را در راهش ریخته بودم، عمدتاً از دیدن ناراحتی عمیق بر چهره کسانی ناشی می‌شد که برای خداحافظی با من گرد آمده بودند و اشک در چشمانشان حلقه زده بود.[۶]

بدینسان شاه و همسرش با چشمانی گریان و چهره­ای شدیداً افسرده و بغض‌کرده از آنچه طوفان انقلاب اسلامی- به رهبری امام خمینی- بر سرشان آورده بود، ایران را ترک کردند و به‌رغم میل باطنی‌شان به سفر بی‌بازگشتی رفتند که جز خفت و خواری، ذلت و زاری و خلاصه دربه‌دری ارمغانی برایشان نداشت. آنها با هواپیمای اختصاصی خود مستقیماً راهی کشور مصر شدند و پس از یک هفته به ناچار از مصر به مراکش عزیمت کردند.

 

چرا شاه ابتدا به مصر رفت؟

در اینجا این سؤال مطرح است که شاه با توجه به دعوت امریکا، چرا ابتدا به مصر و بعد به مراکش رفت؟! ترنس اسمیت خبرنگار و مفسر سیاسی مجله تایم منتشره در واشنگتن می‌گوید:

دعوت امریکا از شاه متناوباً تمدید می‌شد، ولی شاه بنابر رهنمودهای مشاورینش و انور سادات که معتقد بودند شانس بازگشت او به قدرت در صورت اقامت او در خاورمیانه، یعنی در محلی که او بتواند از نزدیک شاهد اتفاقات ایران باشد بیشتر است،[به همین سبب شاه] در مراکش باقی‌مانده و به امریکا نمی‌رفت. علاوه بر این اگر او تصمیم می‌گرفت که به امریکا برود، به تصویر ذهنی ایرانیان از او، به عنوان عروسک خیمه‌شب‌بازی امریکا، قوت می‌بخشید.[۷]

این طرز تفکر شاه از آنجا ناشی می‌شد که در مرداد سال ۱۳۳۲خ در پی قیام عمومی مردم در آن سال، شاه و همسرش – ثریا بختیاری- مجبور به فرار از ایران شدند، اما چند روز بعد‌،‌ یعنی در ۲۸ مرداد آن سال سازمان جاسوسی امریکا در ایران ]سیا[ با انجام یک کودتای خونین، شاه را دوباره به اریکه قدرت نشاند. لذا شاه با داشتن چنین ذهنیتی به کشورهای نزدیک به ایران (خاورمیانه) رفت، اما دیری نپایید که انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(س) به پیروزی رسید و حسرت چنین آرزویی تا ابد بر دل شاه باقی ماند.

 

اعتراض مردم مصر و مراکش

شاه و همراهانش نه تنها در مصر که در کشور مراکش هم آرامش نداشتند، دولت‌های فوق، به‌رغم دریافت آن همه کمک­های مالی و جنسی از شاه در زمان سلطنتش، از حضور این مهمان درمانده و ناخوانده نگران و ناراحت بودند؛ گرچه شاه به ظاهر برای عزیمت به آن دو کشور دعوت شده بود، ولی با اوج‌گیری و گسترش روزافزون انقلاب اسلامی و تأثیر آن بر ملت‌های مسلمان از جمله مردم مسلمان مصر و مراکش، این دو کشور نیز از حضور شاه ناخشنود بودند. چنانکه در نامه‌خیلی محرمانه‌ای که در تاریخ ۲۷/۱۰/۵۷ یعنی یک روز پس از ورود شاه به مصر از سفارت امریکا در قاهره (پایتخت مصر) به وزارت خارجه دولت مطبوعش ارسال شده، آمده است:

جناح چپ و جناح راست مذهبی (به طور خصوصی) نسبت به پذیرایی سادات از شاه اعتراض کرده‌اند؛ لیکن به نظر ما، مصری‌ها این عمل را اقدامی سخاوتمندانه و دارای ماهیت شخصی می‌دانند نه سیاسی. در همان حال، مسلمانان مصر علاقه‌ای به شاه ندارند و مایل‌اند که هر چه زودتر شاهد عزیمت وی از مصر باشند.[۸]

تنفر مردم مسلمان مصر از شاه تا بدان حد بود که حتی به تشییع جنازه شاه در مصر نیز اعتراض کردند که در نتیجه مورد حمله بی‌رحمانه مأموران مصری واقع شدند.[۹]

باز در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۵۷ سولیوان، سفیر امریکا در ایران طی نامه خیلی محرمانه­ای به وزارت خارجه دولتش می‌نویسد:

سفیر مراکش در تهران که سفارتخانه‌اش دوبار مورد حمله نیروهای فدایی [مسلمان] معترض به حضور شاه در مراکش قرار گرفته بود، بدون سر و صدا کشور را ترک کرده است. وی به همکارش گفته بود که فداییان [مسلمان] تهدید کرده بودند که او را خواهند ربود تا شاه به ایران بازگردد و در برابر عدالت اسلامی محاکمه گردد. مطبوعات محلی گزارش کرده‌اند که ساف و پولیساریو آمادگی خود را برای ربودن شاه در مراکش و بازگردانیدن وی به ایران برای محاکمه اعلام کرده‌اند. تصور امر بر این است که در حال حاضر برای مراکش ادامه پذیرایی از میهمانانش امری بسیار دشوار است.[۱۰]

یکی از نویسندگانی که اوضاع و احوال خفت‌بار شاه را در مراکش به تصویر کشیده است، احمدعلی مسعود انصاری- دوست بسیار صمیمی و نزدیک شاه- است. او در کتابش به نام من و خاندان پهلوی، در این باره می‌نویسد:

در مراکش … برای اولین‌بار بود که شاه را در حال سقوط می­دیدم و علاوه بر خود او، همه ناراحت بودند. به راستی که فضای بدی بود و خوب به خاطرم هست که وقتی شاه را دیدم، اولین حرفی که زد این بود: تو هم که دایم پیش شریعتمداری می‌رفتی!

من جوابی ندادم و نمی‌بایست هم که در آن شرایط جواب می‌دادم. شاه را حقیقتاً تنها و افسرده و غمگین دیدم. البته در مراکش عده‌ای می‌آمدند و سر و گوشی آب می‌دادند و می‌رفتند، اما در میان آنها یاران قدیم و مدعیان چاکری و جان‌نثاری کمتر دیده می‌شدند. تمام آن مدعیان، ایشان را رها کرده بودند … یاران و فرمانبرداران دیروز یا درون ایران مخفی بودند و یا در حال فرار از کشور؛ اما بسیاری هم برای حفظ جان و مال خود و پرهیز از هرگونه خطری و حتی امید به کنار آمدن با حکومت تازه، نمی‌خواستند به شاه نزدیک شده و یا در پاسپورتشان مهر ورود به مراکش بخورد و همین امر روحیه شاه را به سختی و بیش از پیش افسرده کرده بود. سرانجام هم ضربه‌ای دیگر به این روحیه وارد آمد و آن زمانی بود که مَلِک حسن مؤدبانه عذر شاه را خواست و گفت: کنفرانس [سران کشورهای] اسلامی در پیش است و شما باید بروید. [۱۱]

 

پایان ضیافت و اخراج از مراکش

با اخراج شاه از مراکش هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن او و خانواده‌اش نبود و این در حالی بود که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به پیروزی رسیده بود و امت قهرمان ایران آماده می‌شد تا با شرکت در انتخابات ۱۲ فروردین، حکومت جمهوری اسلامی را برای نخستین‌بار رسماً تثبیت نماید. یکی از نویسندگان به نام ویلیام شوکراس که ظاهراً مفصل‌ترین تحقیقات را درباره زندگی مشقت‌بار شاه پس از فرارش انجام داده، در کتابی به نام آخرین سفر شاه می‌نویسد:

هیچ کشوری در معرض دید نبود، دست‌کم هیچ کشوری که شاه موافق به رفتن به آن باشد. هیچ کشوری در اروپا حاضر به پذیرفتن او نبود، حتی ملک‌حسین پادشاه اردن که شاه دایماً از او پشتیبانی می‌کرد. ملک‌خالد پادشاه عربستان سعودی نیز پاسخ منفی داده بود. کاسه صبر ملک‌حسن ]پادشاه مراکش نیز [داشت لبریز می‌شد. او ]ملک‌حسن[ به ئگر ]فرستاده امریکایی[ گفت: باید به شاه اطلاع بدهد که ضیافت شام به پایان رسیده است. هواپیمای اختصاصی‌اش در اختیار اوست و باید هر چه زودتر از آن استفاده کند.[۱۲]

اشرف پهلوی ـ‌خواهر همزاد شاه ‌ـ می‌گوید:

به مراکش رفتم تا برادرم را که از مصر به آنجا رفته بود، ببینم. ملک‌حسن ما را با مهمان‌نوازی و مهربانی هر چه تمام‌تر پذیرفت. برادرم کم‌وبیش سالم به نظر می‌رسید، اما فوق‌العاده از اخبار ایران ناراحت بود. نیت شاه این بود که نه برای همیشه، ولی برای مدتی نامعلوم در مراکش بماند، ولی در اوایل اردیبهشت[۵۸] به او گفته شد که حضورش در مراکش برای ملک‌حسن مسائلی به بار آورده و لزوماً باید سریعاً (در مدت بیست و چهار ساعت) مراکش را ترک گوید. پیدا کردن محلی تازه دشوار و برای شاه همراه با فشار شدید روحی بود، زیرا او نمی­خواست به کشوری برود که اشتیاقی به پذیرایی از او نداشته باشد. به قرار معلوم متحد اصلی شاه یعنی ایالات متحده و به خصوص دولت کارتر، مانعی نمی‌دیدند که پس از قول پشتیبانی که چند ماه پیش به شاه داده بودند، اینک رسماً گرفتاری‌های او را نادیده بگیرند. در این شرایط مراجعه ما برای اخذ کمک از دوستان شخصی خودمان به خصوص کیسینجر، وزیر خارجه سابق و دیوید راکفلر قابل درک بود. (خانواده راکفلر از دوران اصل چهار که نلسون راکفلر مشاور مخصوص پرزیدنت ترومن در مسائل خارجی شده بود، با ما دوست بودند.) من وقتی می‌شنیدم که از این آقایان به خاطر ثبات دوستی‌شان [با شاه]، در زمانی که دیگر ارتباط با خاندان پهلوی، نه از نظر اجتماعی و نه از نظر سیاسی فایده‌ای داشت، انتقاد می‌کنند واقعاً از این همه دورویی آشکار عصبانی می‌شدم.[۱۳]

در آن وضعیت و آن ایام با توجه به موج رو به گسترش و توفنده انقلاب اسلامی ایران و نیز محکومیت شاه و خاندانش، هیچ کشوری مایل به مهمان‌نوازی شاه نبود و وزارت خارجه امریکا که مُصراً پیگیر یافتن جایی برای شاه بود فقط توانست موافقت دو کشور را جلب کند؛ یکی پاراگوئه و دیگری آفریقای جنوبی [تبعیدگاه رضاخان]؛ که قرار شد شاه به آفریقای جنوبی برود، اما به دنبال تقاضاهای مکرر اشرف پهلوی از مقامات امریکایی عاقبت و در آخرین لحظه دولت باهاما [احتمالاً با دریافت رشوه] به شاه اجازه ورود داد که آنها بلافاصله با هواپیمای اختصاصی ملک‌حسن راهی آن کشور شدند.

 

عذاب شاهی که به ملت خود خیانت کند!!

یکی از نویسندگان که از نزدیک با فرح پهلوی مصاحبه کرده است راجع به ایام دربه‌دری شاه در باهاما چنین می‌گوید:

در این مرحله چنین می‌نمود که ملکه بیش از همه رنج می‌برد. او پشت سر هم سیگار می‌کشید و ترسیده و درمانده بود. روزنامه‌نگاران را از او و شاه دور نگاه می‌داشتند. عکسی با یک عدسی قوی از دور از او گرفته شده است که او را مانند یک بچه‌آهوی تعقیب‌شده و عاجز نشان می‌دهد. فرح تازه با خبر شده بود که او و مادرش و اشرف در تهران محکوم به مرگ شده‌اند و حتی از دولت‌های خارجی تقاضا شده که نه تنها قاتلین [آنها] را بازداشت یا تبعید نکنند، بلکه به آنها کمک نمایند. در مراکش ملکه رفته‌رفته پی برد که دوستان سابقشان دیگر خواهان آنها نیستند. از نظر بسیاری از کشورها ایران همچنان ایران بود و دیگر با شاه یکسان دانسته نمی­شد و ایران به قدری نیرومند بود که نمی‌شد آن را رنجاند. رؤسای کشورهایی که سابقاً با آنها روبوسی کرده بودند اکنون علناً محکومشان می‌ساختند، هرچند گاهی محرمانه و ضمن تلفن‌های خصوصی از عمل خود پوزش می­طلبیدند. بازرگانان و بانکدارانی که برای دریافت دعوت به کاخ سلطنتی التماس می‌کردند و از ارتباط داشتن با خانواده پهلوی بر خود می‌بالیدند، دیگر در آن حول‌وحوش دیده نمی‌شدند. فرح این موضوع را با سرخوردگی زیاد تلقی می‌کرد، می‌گفت: «هر کس در زندگی با چنین مسائلی در سطوح مختلف روبه‌رو می‌شود، اما هر قدر مقام شما بالاتر باشد، دامنه این پراکندگی وسیع‌تر است … هر بار که حادثه‌ای روی می‌داد، با خودم می‌گفتم خداوندا، این ممکن نیست، اما ممکن بود … گاهی می‌اندیشیدم که دنیا طوری با ما رفتار می‌کند که گویی بزرگترین جنایت‌کاران روی زمین هستیم. رفتاری که با ما می‌شد و از محلی به محل دیگر پرتاب می‌شدیم، وحشتناک بود.

بعدها فرح گفت که این قسمت از تبعید برای او و شاه بدترین قسمت‌ها بوده است (نه اینکه بعداً وضعشان بهتر شده باشد)؛ او ویلای کراسبی ]در باهاما[ را بسیار کوچک و نمور و خفقان‌آور یافته بود … [فرح] می‌گوید: «همه ما در سه اتاق زندگی می‌کردیم. غذا را در یک اتاق می‌خوردیم، سایرین در بیرون اقامت داشتند، محیط وحشتناکی بود.» حتی سگ‌ها اجازه نداشتند از ویلا خارج شوند. وقتی یکی از آنها به ساحل گریخت، بی‌درنگ نامه شکایت‌آمیزی واصل شد. هر کس سعی می‌کرد پول بیشتری از ایشان بکند. بدتر از همه اینکه دولت باهاما به آنان اخطار کرد که حق ندارند هیچ تفسیری درباره رویدادهای ایران بنمایند. این کار ملکه را خشمگین ساخت. بعدها پرسید: «این چه سیاست خارجی بود که ما را از اظهار حتی یک کلمه ممنوع می‌ساخت؟ یک روز گفتم بیایید یک قایق کرایه کنیم و به وسط آب‌های بین‌المللی برویم و در آنجا صحبت کنیم.[۱۴]

در تکمیل سخنان فرح پهلوی، سخنان شاه جالب و خواندنی است:

در باهاما دردناک‌ترین روزهای تبعید را گذراندم. هر روز خبر اعدام‌های تازه‌ای از ایران می‌رسید. این کابوس، تمامی نداشت. ما در ویلایی ساحلی زندگی می‌کردیم که هر کس می‌توانست بدان راه یابد. از این رو تعداد قابل ملاحظه‌ای پلیس برای حفاظت از ما اعزام شده بودند که با وجود حسن نیت‌شان جلب توجه می‌کردند. در این دوران غم‌انگیز تنها مایه رضایت خاطر ما، مشاهده توریست‌ها بود که از دور نسبت به ما ابراز همدردی می‌کردند. اغلب آنها فرانسوی و آلمانی بودند.[۱۵]

 

شاه بی‌وطن و بی‌مردم!!

شاه به‌رغم داشتن آن همه نوکر و سرسپرده داخلی و خارجی، ولی باز در آن روزهای دربه‌دری و بیچارگی در عذاب تنهایی به سر می‌برد و هیچ یک از یاران قدیمش حاضر به همراهی و همگامی با او نبودند. گویی که او نه پادشاهی بوده و نه سلطنتی داشته است. در روزهای تبعید و دربه‌دری شاه، جز تعداد اندک و انگشت‌شماری آن هم از یاران درجه دوم و سوم به اضافه چند سگ، کس دیگری در اطرافش دیده نمی‌شد.

در باهاما به جز چند تن از افسران گارد مثل جهان‌بین، همراز، نویسی به علاوه خدمه شخصی ایشان مثل املیا، که زنی سیاه‌پوست و اهل غنا بود و از سال‌ها پیش در ایران به دربار آمده بود و وفادارانه در روزهای غربت‌،‌ شاه را همراهی می‌کرد و نیز الیاسی مستخدم خاص، شهبازی مأمور مخصوص و پورشجاع که کارهای شخصی شاه را انجام می‌داد، کس دیگری از آن گروه بیشماری که در دربار تهران شاه را مثل نگین انگشتر در بر می‌گرفتند نبود … البته معدود دیگری از یاران و آشنایان بودند که از آن میان از کامبیز آتابای، خانم دیبا مادر علیاحضرت، خانم دکتر لوسا پیرنیا که پزشک اطفال است و در باهاما هم دکتر شخصی شاه شده بود، به اضافه خانم لیلی امیرارجمند که مرتب به دیدار می‌آمد باید یاد کرد. اردشیر زاهدی هم دایماً تلفنی در تماس بود.[۱۶]

ایام به همین خفت و خواری می‌گذشت تا بالاخره دولت باهاما هم از حضور شاه خسته شد و رسماً عذر شاه را خواست و اخراجش کرد. شاه این بخش از خاطراتش را چنین توضیح می‌دهد:

هنگامی که باهاما بودم تماس‌هایم با ایالات متحده به حداقل رسیده بود. از مجاری مختلف به من اطمینان می‌دادند که خانواده‌ام هر وقت بخواهند می‌توانند به آنجا بروند و من نیز همیشه می‌توانم برای معالجه به آنجا بروم، ولی [دولت] واشنگتن به طور فزاینده علائمی حاکی از ناراحتی از حضور من ابراز می‌داشت، شاید همین احساس به مقامات دولت باهاما هم سرایت کرده بود، زیرا روابط ما روال صحیحی داشت، ولی صمیمانه نبود. سه هفته پیش از آنکه ویزای اقامت ما منتفی شود ستاد من تقاضای تمدید آن را کرد. ده روز مانده به انقضای ویزا باخبر شدیم که ویزا را تمدید نخواهند کرد. فقط ده روز فرصت داشتیم که از باهاما برویم! هیچ توضیحی ندادند، هیچ تأسفی ابراز نداشتند و دیگر مذاکره‌ای با مقامات باهامایی صورت نگرفت … نخست‌وزیر باهاما به رغم پول‌های گزافی که [من] طی اقامت ده هفته‌ای‌ام در باهاما خرج کرده بودم، خواستار خروج من بود، ولی مشکل آنی یافتن مقصد بعدی بود.[۱۷]

 

هلندی سرگردان!

مشکل مسکن برای اقامت شاه، معضل اصلی بود که چون استخوانی گلوگیر مدام او را در ایام تبعید متأثر و متضرر می‌کرد چرا که حتی دوستان و متحدان سابقش هم حاضر به دعوت او نبودند و آنها هم که با فشار و اصرار امریکا و پرداخت رشوه، تمایل نشان می‌دادند، اندک مدتی بعد او را اخراج می‌کردند و این مشکلی بود مضاعف بر سایر مشکلاتش؛ مشکلاتی چون خلعیت از پادشاهی مهمترین کشور خاورمیانه و تنها کشور شیعه جهان و نیز شکست در توطئه اسلام‌زدایی و مهار انقلاب اسلامی، به اضافه بیماری سرطان جسمی و روحی که هر روز بیش از پیش او را به مرگ نزدیک‌ می‌کرد. رابرت آرمائو مشاور امریکایی شاه در ایام دربه‌دری می‌گوید: «ایشان ]شاه[ از روزی که کشور خود را ترک کرده‌ با مشکلات و گرفتاری‌های زیادی در سرزمین‌های ناشناخته روبه‌رو شده است.»[۱۸]

دربه‌دری شاه مخلوع تا بدان حد بود که هنری کیسینجر دوست صمیمی شاه و وزیر خارجه اسبق امریکا و دشمن دیرینه انقلاب اسلامی، شاه را به هلندی سرگردان تشبیه کرد. ویلیام شوکراس در این باره می‌گوید:

هنری کیسینجر، دوست شاه حق داشت که او را هلندی سرگردان بنامد، آخرین سفر او به حاشیه‌های تیره و تار جهان غرب، مجازاتی برای بدکاری‌هایش بود؛ او در طول این سفر سرگردانی و بی‌هدفی با متانت رفتار کرد، ولی بسیاری از دوستان سابقش ظهور او را شوم و بد یُمن تلقی می‌کردند.[۱۹]

بدون شک عامل اصلی دربه‌دری و سرگردانی شاه و نیز عدم ارایه ویزای اقامت دایم – حتی به طور موقت – به وی از سوی کشورهای جهان، اقتدار انقلاب اسلامی ایران به رهبری یگانه دوران – حضرت امام خمینی – بود که هر روز خروشنده‌تر از قبل بر استکبار شرق و غرب خاصه شیطان بزرگ امریکا می‌خروشید و لرزه بر اندام جهان‌خواران می‌انداخت. شاه برای دولت‌های جهان حتی دول غربی دیگر مهره‌ای سوخته و تاریخ مصرف گذشته، شده بود و لذا آنها سعی می‌کردند که به فکر منافع آینده خود باشند و روابط خود را با دولت انقلابی ایران دچار مشکل نکنند.

 

شاه، بدبخت­ترین مرد جهان

این همه ذلت و خواری و سرگردانی در حالی بود که شاه ده‌ها کاخ و ملک و ساختمان در بهترین و خوش آب و هواترین نقاط دنیا داشت؛ به علاوه ده‌ها میلیارد دلار ثروتی که از غارت میلیون‌ها مسلمان ستم‌کشیده ایرانی به چنگ آورده بود که البته میزان واقعی آن هرگز معلوم نشد. در عین حال رسانه‌های گروهی جهان نیز لحظه به لحظه سرنوشت خفت‌بار شاه و خانواده‌اش را منتشر یا مخابره می‌کردند. مطبوعات و رسانه‌های جهان با تحقیرآمیز‌ترین کلمات و الفاظ و عبارات همچون: «شاه بدبخت‌ترین مرد جهان» و … به توصیف وضع او می‌پرداختند و گاهی هم اشاراتی به فجایع و جنایاتش می‌نمودند. به عنوان نمونه یکی از این گزارش‌ها را که از سوی خبرگزاری فرانسه منتشر شده با هم می‌خوانیم:

پاریس ـ خبرگزاری فرانسه: یکی از ثروتمندترین افراد جهان که در سه قاره دنیا بیش از پانزده قصر و ویلا -یکی زیباتر از دیگری- دارد امروز چون شکاری که در چنگال شکارچیان افتاده باشد، در جست‌وجوی یک پناهگاه امن است و امان ندارد. این مرد، محمدرضا پهلوی، شاه مخلوع ایران است که دادگاه انقلاب اسلامی تهران اعدام او را جایز شمرده و ظاهراً افرادی در همه جا در تعقیبش خواهند بود تا حکم قاضی شرع را به اجرا بگذارند. شاه که با خانواده‌اش در باهاما به «جزیره بهشت» پناهنده شده و در پشت دیواری از مأموران مسلح زندگانی ترسناکی را می‌گذراند اینک دریافته است که پول همیشه امنیت به بار نمی‌آورد.

حقیقت این است که دولت باهاما قصد دارد از شاه مخلوع که بدبخت‌ترین مرد جهان به نظر می‌رسد بخواهد که آن کشور را ترک کند تا آرامش این سرزمین بر هم نخورد. شاه مخلوع، هم اکنون باید پشیمان باشد که چرا منافع ملتش را به بهای پر کردن جیب خود فدا کرد و پول‌هایی را که با غارت مردم به دست آورد اینک نمی‌تواند حتی امنیت او را تأمین کند و این درس عبرت بزرگی است. بسیاری از سلاطین در ۳۰ سال اخیر جای خود را به رؤسای جمهوری دادند، ولی هیچکدام حتی فاروق، ملک ادریس، کنستانتین و … این چنین گرفتار نشدند که جایی امن برای سکونت نداشته باشند. در واشنگتن هنوز هم می‌گویند که شاه و خانواده‌اش می‌توانند به امریکا بروند، اما پنهان می‌کنند که علاوه بر اینکه حضور آنها مشکلاتی در مناسبات بین واشنگتن و تهران به وجود می‌آورد امنیت جانی او نیز مسائل و دشواری‌هایی به بار خواهد آورد.

باید دانست که شاه در طول سلطنت خود در حقیقت مجری سیاست امریکا در منطقه بود و انتظار چنین روزی را نداشت. بسیاری از دولت‌ها خاطرنشان کرده‌اند که حاضر به پذیرفتن شاه سابق نیستند. با این حال شاه مخلوع ثروت هنگفتی در اختیار دارد، ولی با این پول نمی‌تواند آرامش خود و حفظ جانش را تأمین کند. ثروت شاه به دو تا ۲۰ میلیارد دلار تخمین زده شده است؛ این ثروت افسانه‌ای از حق و حساب‌های شرکت‌های خارجی که سال‌ها ایران را چاپیدند و پورسانتاژ معاملات نفتی و خریدهای ایران و رشوه‌های کلان و نیز سرمایه‌گذاری‌های پر سود بنیاد پهلوی در داخل و خارج و حتی از معاملات گوناگون و قاچاق، به دست آمده است.

دولت اسلامی ایران خواستار استرداد این پول‌هاست که قسمت اعظم آن به بانک‌های امریکا و سوئیس سپرده شده است، اما احتمال کمی وجود دارد که دولت ایران به همه این پول‌ها دسترسی پیدا کند. به موجب لیستی که بسیاری از کارشناسان در صحت آن تردید ندارند، شاه مخلوع و خواهر دو قلویش اشرف ـ که در ایران به فساد و تباهی شهرت دارد ـ در ۲۷ بانک و شرکت بیمه، ۲۵ مؤسسه فلزکاری، ۴۵ مؤسسه امور عمومی، ده شرکت سازنده مواد ساختمانی، ۴۳ شرکت تولید غنی مواد غذایی و ۲۶ مؤسسه بازرگانی دیگر شریک هستند. درباره اموال غیرمنقول شاه مخلوع نیز باید گفت که او یک ویلای بزرگ در «سن موریتز» (سوئیس)‌،‌ یک ملک در «سوری» (انگلیس)، یک قصر در فرانسه، سه خانه در زوریخ، یک جزیره در نزدیکی «مژورک» (اسپانیا) و کاخ‌های دیگری در «ریودوژانیرو»، بوئنوس آیرس و ژنو، یک ویلا در امریکا، یک قصر افسانه­ای در آکاپولکو (مکزیک)، یک آسمان‌خراش در نیویورک و یک رشته ویلاهای خانوادگی در سان‌فرانسیسکو و … در اختیار دارد. اینها همه به خود شاه مخلوع تعلق دارد؛ اعضای خانواده و دستیاران نزدیکش برای خود خانه‌ها و املاکی در نقاط مختلف جهان دارند و اینها را از سال‌ها قبل برای روز مبادا خریداری کرده بودند، ولی این را پیش‌بینی نمی‌کردند که بدون امنیت نمی‌توانند از این قصرها و پول‌ها استفاده کنند. آیا این ثروت عظیم که تنها با دارایی شاهزادگان عربستان سعودی و میلیاردرهای خلیج‌فارس قابل مقایسه است، به شاه امکان خواهد داد که دوران تبعید آرامی را بگذراند؟ بسیاری از کشورهایی که ممکن بود شاه مخلوع را بپذیرند به خوبی می‌دانند که در صورت پناه دادن به وی گرفتار صاعقه خشم آیت‌الله خمینی و ایرانیان از جان گذشته خواهند شد. اگر شاه ثروتمند است، در عوض شیرهای نفت ایران در دست امام خمینی است.[۲۰]

 

مکزیک، پناهگاهی جدید برای دیکتاتور بی‌وطن

حدود دو ماه و نیم از حضور شاه در باهاما می‌گذشت و دیگر وقت آن بود که او پناهگاه جدیدی برای خود دست و پا کند. شاه مایل بود به انگلستان برود به‌ویژه آنکه در منطقه جنوب لندن هم ویلایی خریده بود. اسنادی که سه دهه بعد از پیروزی انقلاب از آرشیو محرمانه وزارت خارجه انگلستان خارج شد نشان می‌دهد که در آن ایام دولت وقت انگلیس برای جلوگیری از هرگونه دردسر و اخلال در روابطش با نظام جدید ایران‌،‌ مأموری به باهاما -‌محل اقامت موقت شاه- می‌فرستد تا او را از اقدام برای رفتن به انگلیس و اقامت در این کشور منصرف نماید.[۲۱] البته شاه در خاطراتش اشاره‌ای به این موضوع نمی‌کند و بی‌اعتنا از کنار آن می‌گذرد. اما در مورد یکی دیگر از انتخاب‌های سختش در آن موقع، چنین می‌نویسد:

در فهرست کشورهایی که ترجیح می‌دادم تبعیدم در آنجا سپری شود، مکزیک در صدر قرار داشت. کوشش‌های سختی به عمل آمد تا احتمالاً بتوانم از مکزیک به عنوان پناهگاه استفاده کنم. چند تن از دوستانم در ایالات متحده، مانند هنری کیسینجر و بعضی از مقامات دستگاه کارتر در این کار کمک کردند تا سرانجام، دو روز پیش از انقضای ویزاهایمان در باهاما، ما را به مکزیک دعوت کردند. آجودان‌هایم جلوتر به آنجا رفتند و در خیابان کوچکی در کوئرناواکا در فاصله یک ساعت و نیمی از مکزیکوسیتی، خانه‌ای پیدا کردند. در دهم ژوئن ]۲۰ خرداد ۵۸[ به مکزیک پرواز کردیم.[۲۲]

در این ایام اخبار مربوط به انقلاب اسلامی و جنایات شاه مورد توجه ویژه رسانه‌ها و تحلیل‌گران سیاسی جهان قرار داشت؛ به‌طوری که غالباً مباحث‌شان توأم با سرزنش و نقد اقدامات رژیم پهلوی تفسیر و منتشر می‌شد. این اخبار که به گوش شاه و خانواده‌اش می‌رسید مثل خنجری که در قلبشان فرو رود دردناک بود. چنانکه اشرف پهلوی می‌گوید:

اگر آن طوری که در روزنامه‌ها می‌نوشتند برادرم چنان پادشاه قسی‌القلب و مستبدی بود، بی‌تردید هشت رئیس جمهوری امریکا نیز می‌بایستی در کنار او بایستند و شریک گناهانی باشند که به اصطلاح به او نسبت داده می­شد، زیرا که هر هشت نفر ایشان به مدت چهار دهه از رژیم ایران پشتیبانی کرده و رسماً سلطنت او را ستوده بودند. در اینجا آقای نیکسون که از سال ۱۳۳۲‌،‌ یعنی از زمان معاونت آیزنهاور -رئیس‌جمهور اسبق امریکا- با شاه دوستی داشت به دیدنش آمد.[۲۳]

از جمله مسائلی که جای یادآوری دارد فساد جنسی و روابط نامشروع شاه و فرح و همراهانش در این دوره است که نه تنها در ایران بلکه در ایام تبعید و آوارگی نیز ادامه داشت. چنانکه به عنوان مشت نمونه خروار، احمدعلی مسعود انصاری می‌گوید:

مسئله مهم دیگری که هنگام اقامت شاه در مکزیک پیش آمد و فوق‌العاده موجب تکدر و افسردگی بیش از پیش شاه شد ماجرای روابط فرح و جوادی بود که از پرده بیرون افتاد و به گوش شاه رسید … یک روز الیاسی پیشخدمت مخصوص و ماساژور او می‌رود پیش شاه و به او می‌گوید: اعلی‌حضرت این درست است که شهبانو دوست پسر داشته باشد. شاه هم طبق معمول سرخ می‌شود و چیزی نمی‌گوید، اما جریان را با فرح در میان می­گذارد و فرح هم الیاسی را بیرون می‌کند. آفتابی‌شدن این جریان تأثیرش را بر روحیه شاه باقی گذاشت و مخصوصاً غرور او را در آن شرایط روحی ناشی از سقوط و غربت، بیش از پیش جریحه‌دار کرد و احتمالاً این مسئله در تشدید بیماری او که منجر به سفر نیویورک شد، بی‌تأثیر نبود. در مورد این رابطه باید این را هم بگویم که اطلاع شاه از جریان باعث قطع آن نگردید و تا زمان مرگ شاه ادامه یافت … به طوری که بعدها از شخص موثقی شنیدم در همان ایامی که شاه فقید در بیمارستان معادی قاهره بستری بود این الفت همچنان ادامه داشت و شاید هم در آن ایام برای فرح یک پناهگاه روحی و تسکین خاطر بود. روابطی که تا مدت‌ها پس از مرگ شاه فقید هم ادامه می‌یافت و این امر بر بسیاری گران می‌آمد و از آن خشمگین بودند و آن را با معیارهای اخلاقی و به‌ویژه اخلاقیات و معتقدات جامعه ایران محکوم می‌دانستند. راستش را بخواهید این خلاف انتظار هم نبود، زیرا خود من هم از مدت‌ها قبل اساساً از جریان‌های خلاف اخلاقی که شاهد بودم به شدت کلافه شده بودم و مخصوصاً در مکزیک که خدمه شاه می‌دانستند من از این جریانات چقدر ناراحت هستم، همیشه پیش من گله و شکایت می‌کردند که در اینجا دوستان زن شهبانو دست به کارهایی می‌زنند که آبروی ما می‌رود و من هم بالاخره یک روز طاقت نیاوردم و ماجرا را با فرح در میان گذاشتم و گفتم خانه شاه حرمت دارد و برای حفظ حریم این خانه به دوستانتان بگویید جلوی خود و کارهایشان را بگیرند؛ اما با کمال تعجب ایشان جواب دادند که اینها اختیار پایین تنه خودشان را دارند و به کسی مربوط نیست! البته باید اضافه کنم که خود شاه هم تا زمانی که حالش به وخامت گرایید، هنوز همان روحیه زن‌بازی را حفظ کرده بود و معروف است که در پاناما‌،‌ «نوریه‌گا»ی معروف در مقام رئیس سازمان امنیت پاناما که مسئول محافظت از جان شاه بود برای او خانم هم می‌آورد.[۲۴]

 

در دامن شیطان بزرگ

به هر حال عذاب دربه‌دری و غم از دست دادن سلطنت پنجاه‌ساله شاهنشاهی و آن همه چاپیدن و تابیدن ملت مظلوم ایران که در این ایام از شرّش خلاصه شده بودند، چون کابوس وحشتناکی سایه به سایه شاه را دنبال می‌کرد و خواب و خیال راحت را از او ربوده بود؛ این بی‌قراری و فشار روحی و عصبی و روانی، هر لحظه سیر صعودی داشت تا آنکه بیماری سرطان که چندین سال شاه از دید حتی جاسوسان سازمان سیای امریکا پنهان داشته بود اوج گرفت. آنچنان که می‌رفت تا هر چه زودتر او را از پای در آورد. جیمی کارتر رئیس جمهور اسبق امریکا و دشمن سرسخت انقلاب اسلامی و حامی شماره یک شاه در خاطراتش می‌نویسد:

روز شنبه، بیستم اکتبر من به «کمپ دیوید» ]مصر[ رفتم؛ در آنجا یادداشتی «بسیار مهم» از معاون وزارت خارجه ـ وارن کریستوفر ـ دریافت کردم. مضمون یادداشت چنین بود: هم‌اکنون اطلاع حاصل کردیم که بیماری شاه نوعی پیش‌رفته از سرطان بدخیم لنفاوی است که احتمالاً با انسداد داخلی که موجب یرقان شدید شده است، همراه است. وقتی چند ماه پیش درمان شیمیایی به کار برده شد، واکنش لنفی رضایت‌بخش بوده، ولی اخیراً روش درمان شیمیایی کمتر مؤثر واقع شده است. آزمایش‌های لازم برای تعیین نحوه درمان صحیح انجام نیافته و شیوه‌های درمان شیمیایی پیشرفته‌تر نیز امکان‌پذیر نبوده است. دکتر «بنجامین کین» از دانشکده پزشکی کرنل که روز قبل شاه را معاینه کرده بود، اظهار کرده است که آزمایش‌های لازم برای تشخیص نحوه درمان را در مکزیک نمی‌توان انجام داد و توصیه‌ وی این است که این آزمایش‌ها در ایالات متحده امریکا صورت پذیرد. دیوید راکفلر از ما خواسته بود که شاه را در بیمارستان «سلون کیترینگ» در شهر نیویورک برای تشخیص و درمان بپذیریم. رئیس بخش پزشکی وزارت امور خارجه نظر دکتر کین را مورد تأیید قرار داده است.

من به برژینسکی گفتم با این ترتیب شاه می‌تواند برای درمان بیماری‌اش به نیویورک بیاید و بهتر است که این موضوع به اطلاع سفارتمان در تهران برسد. همزمان به وزارت خارجه دستور دادم که مقامات ایرانی را در جریان امر قرار دهند، البته نه به منظور کسب اجازه یا تأیید از سوی آنها. در تاریخ ۲۲ اکتبر ونس به من گزارش داد که واکنش دولت ایران ]به نخست‌وزیری بازرگان[ متعادل بوده است و ما به آنها گفته‌ایم که نه شاه و نه ملکه، که امشب وارد نیویورک می‌شوند، هیچگونه فعالیت سیاسی نخواهند داشت. روز دوشنبه[۳۰ مهر‌ماه سال ۱۳۵۸] شاه وارد نیویورک شد. در ایران اعتراضاتی صورت گرفت، ولی دلیلی برای نگرانی ما در زمینه حفظ جان امریکاییان مقیم ایران وجود نداشت. من از طریق وزارت خارجه چندین گزارش در مورد وضع شاه دریافت کردم. دارودسته راکفلر اطلاع دادند که سرطان لنف شاه از نوع درجه ۳ بدخیم است که احتمالاً به حدی پیش رفته است که با اشعه‌درمانی قابل کنترل نیست و روش درمانی شیمیایی نیز حداقل ۸ ماه باید ادامه پیدا کند.

پزشک او به ما گفت شانس زنده‌ماندن شاه در ۱۸ ماه آینده پنجاه درصد است و اگر زنده بماند، خواهد توانست برای چندین سال دیگر هم به حیات خود ادامه دهد. در عین حال دوره نقاهت او پس از عمل جراحی ۲ تا ۳ هفته است که باید در بیمارستان بستری شود.[۲۵]

* تاریخ‌نگار انقلاب در استان گلستان و فوق‌لیسانس مدیریت آموزشی.

.[۱] این هواپیما که شاهین نام داشت، گران‌ترین هواپیمای جهان بود که در آن زمان حدود ۸۰۰ میلیون تومان قیمت داشت. چون دارای ۳۰۰ میلیون تومان تجهیزات اضافه و دارای ۱۵ میلیون تومان اشیاء زینتی طلا و مجهز به سیستم ارتباطی تلفن و تلکس به ارزش ۴۰ میلیون تومان بود؛ به طوری که شاه از داخل هواپیما می‌توانست با هر منطقه از جهان تماس تلفنی برقرار نماید. این هواپیما دارای ۶ تلویزیون مداربسته و همچنین ۶ توالت بود که یک توالت، مخصوص شاه و فرح و تمام طلا بود… . میز ناهارخوری سالن آن میلیون‌ها تومان می‌ارزید. همه ظروف غذاخوری و نیز دستگیره‌های هواپیما، شیرهای حمام آن به اضافه ساعت‌های متعدد آن از طلای ناب ساخته شده بود و نیز مشروبات الکلی داخل آن از گران‌ترین مشروبات جهان بود. علاوه بر این، شاه دو هواپیمای دیگر مشابه شاهین به نام میترا و شهباز به اضافه ۳ هواپیمای جت دستار داشت و کلاً ارزش هواپیماهای خصوصی شاه در آن موقع بیش از ۳ میلیارد تومان بود. [روزنامه اطلاعات ۲/۱۲/۵۷]

[۲]. روزنامه اطلاعات، ۲۷/۱۰/۱۳۵۷.

[۳]. دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، از ظهور تا سقوط، تهران، لانه جاسوسی، ۱۳۶۶، ج۱، ص ۳۷۰.

[۴]. احمدعلی مسعود انصاری، من و خاندان پهلوی، با مقدمه و توضیحات حسین ابوترابیان، تهران، فاخته، ۱۳۷۱، ص ۱۱۸.

[۵]. فریدون هویدا، سقوط شاه، ترجمه ح. ا. مهران، تهران، اطلاعات، ۱۳۶۵، ص۱۱.

[۶]. محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، ترجمه دکتر حسین ابوترابیان، تهران، مترجم، ۱۳۷۱، ص ۳۶۹- ۳۶۸.

[۷]. ادوارد کلن، امریکا در اسارت، ترجمه پوران خاور و سرور طلیعه، تهران، قلم، ص ۳۰- ۲۹.

[۸]. دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، همان، ص ۳۷۱.

[۹]. ویلیام شوکراس، آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران، البرز، ۱۳۷۱، ص ۵۳۳.

[۱۰]. دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، همان، ص ۲۸۱.

[۱۱]. احمدعلی مسعود انصاری، همان، ص ۱۲۱.

[۱۲]. ویلیام شوکراس، همان، ص ۱۶۶

[۱۳]. اشرف پهلوی، من و برادرم (خاطرات اشرف پهلوی)، تهران، علم، ۱۳۷۶، ص ۳۶۲ – ۳۶۱.

[۱۴]. همان، ص ۱۸۳ – ۱۸۲.

[۱۵]. محمدرضا پهلوی، همان، ص ۳۷۰.

[۱۶]. احمدعلی مسعود انصاری، همان، ص ۱۲۲ – ۱۲۱.

[۱۷]. محمدرضا پهلوی، همان، ص ۴۲۱ – ۴۲۰.

[۱۸]. هامیلتون جردن، بحران، ترجمه محمود مشرقی، تهران، ۱۳۵۹، ص ۶۸.

[۱۹]. ویلیام شوکراس، همان، ص ۵۴۳.

[۲۰]. روزنامه اطلاعات، ۳۰/۲/۱۳۵۸، ص ۱.

[۲۱]. روزنامه ایران‌،‌ ۱۰/۱۰/ ۱۳۸۸‌،‌ ص ۳.

[۲۲]. محمدرضا پهلوی، همان، ص ۴۲۱.

[۲۳]. اشرف پهلوی، همان، ص ۳۶۹.

[۲۴]. احمدعلی مسعود انصاری، همان، ص ۱۲۷ – ۱۲۵.

[۲۵]. جیمی کارتر، چهارصد و چهل و چهار روز، ترجمه احمد باقری، تهران، هفته، ص ۲۶ – ۲۴.

منبع: فصلنامه ۱۵ خرداد شماره ۲۲ زمستان ۱۳۸۸

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *